۱۶ دی ۱۳۸۹

شیخ صنعان

عطار

آخر الامر آن صنم چون راه یافت

ذوق ایمان در دل آگاه یافت

شد دلش از ذوق ایمان بی‌قرار

غم درآمد گرد او بی غمگسار

گفت شیخا طاقت من گشت طاق

من ندارم هیچ طاقت در فراق

می‌روم زین خاندان پر صداع

الوداع ای شیخ عالم الوداع

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند

نیم جانی داشت بر جانان فشاند

قطره‌ای بود او درین بحر مجاز

سوی دریای حقیقت رفت باز

زین چنین افتد بسی در راه عشق

این کسی داند که هست آگاه عشق

شیخ صنعان و دختر ترسا - استاد محمود فرشچیان

۱۰ دی ۱۳۸۹

شرم

شرمم  از  خرقه  آلوده  خود  می‌آید

که بر او وصله به صد شعبده آراسته‌ام

۲ دی ۱۳۸۹

سخت

شعر گفتن برای من سخت است

وقـتی  از  انتـظـار  لبـریـزم

وقتی  از  بغضهای  تازه  پُـرَم

وقـتی  از  اشکها  می‌آویـزم

۲۴ آذر ۱۳۸۹

سوگواری

سعید بیابانکی external-rtl

به ما مخند که جای گریستن بر خویش

نشسته ایم دمادم به سوگواری تو…

۵ آذر ۱۳۸۹

الاسلطان ….

سعید بیایانکی external-rtl

چو بوی پونه از دکّان عطاری بزن بیرون

هوای عاشقان شهر اگر داری، بزن بیرون

تو را آیینه ها در بی‌نهایت چشم در راه‌اند

از این نُه توی آه اندودِ زنگاری، بزن بیرون

زدم از اصفهان بیرون که بوی گاو خونی داشت

تو هم ای شیخ! از این چاردیواری بزن بیرون*

الا ای جمعه‌ی سرخی که رنگ عید نوروزی

از این تقویم سرتاسر عزاداری بزن بیرون

چه طرفی بسته‌ای از حکمرانی روی این قلیان

الا سلطان! از این زندان قاجاری بزن بیرون …

*  منظور از شیخ مسجد شیخ لطف الله در میدان نقش جهان است

۱۷ آبان ۱۳۸۹

زمان بی تو

محمد رضا ترکی external-rtl

و دانه های شن ساعت زمان بی تو

مگر ز تنگه دلهای تنگ می گذرند؟!

۱۴ آبان ۱۳۸۹

سفیدی متن

ابن محمود external-rtl

مثل یک سطر بلاتکلیفم

آخر یک غزل پُست مدرن؛

تو بیا

جای خالیّ خودت را بنویس.

۱۰ آبان ۱۳۸۹

باران

باوه‌یال

تصنیف «تو ای پری کجایی»، باران

یک چتر و قدم ، قدم دوتایی، باران

با کسب اجازه بانو از محضرتان

یک بوسه همین جای رباعی … باران

۷ آبان ۱۳۸۹

خمیازه

بیدل دهلوی

ز ناامیدی خمیازه‌های ساغر خالی…

۲۶ شهریور ۱۳۸۹

آژیر

دیوانه می‌کنیّ و به زنجیر می‌کشی

کار مرا به طعنه و تحقیر می‌کشی

بر دستهای بسته من بند می‌زنی

رسوای شهر می‌کنی، آژیر می‌کشی

خون شد دو چشم و قلب و جگر پاره پاره شد

گویی به قصد کشتن، شمشیر می‌کشی

گه صحبت از ستاره و اقبال می‌کنی

گه حرف را به قسمت و تقدیر می‌کشی

در قاب سرنوشت فقط نقش مبهمی است

پایان کار من که به تصویر می‌کشی