ارسال های قرار گرفته در گفته بودم...

۲:۵۴ ب.ظ

خواب

در میان چشمهایم می‌دود گامی بلند
پرده‌ای سنگین به روی چشمهایم می‌کشد
می‌رود او تا کنار حوض آب و باغچه
چایی‌ای(!) خوشرنگ پیش چشم من دم می‌کشد
یک کبوتر می‌پرد از شاخه‌ای تا آسمان
پلکهایم وای انگاری که سنگین گشته‌اند
آه! پرواز پرنده راحت ونرم و سبک
طیفهای تیره شب از چه رنگین گشته‌اند
باز هم یک نور، یا یک تیرگی، یا یک [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۲:۳۵ ق.ظ

سخت

شعر گفتن برای من سخت است
وقـتی  از  انتـظـار  لبـریـزم
وقتی  از  بغضهای  تازه  پُـرَم
وقـتی  از  اشکها  می‌آویـزم

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۲:۴۸ ب.ظ

آژیر

دیوانه می‌کنیّ و به زنجیر می‌کشی
کار مرا به طعنه و تحقیر می‌کشی
بر دستهای بسته من بند می‌زنی
رسوای شهر می‌کنی، آژیر می‌کشی
خون شد دو چشم و قلب و جگر پاره پاره شد
گویی به قصد کشتن، شمشیر می‌کشی
گه صحبت از ستاره و اقبال می‌کنی
گه حرف را به قسمت و تقدیر می‌کشی
در قاب سرنوشت فقط نقش مبهمی است
پایان [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۱:۵۴ ب.ظ

الاغ!

روز وصل این سخنم گوش بکن
تا بُوَد در شب هجران چو چراغ:
گـر الاغی به تـو یک بـوسه زند
به که گردی تو به یک بوسه الاغ!!

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۴:۲۸ ب.ظ

پروفسور ترابی‌نژاد

این شعر را بعد از ملاقات با پروفسور ترابی‌نژاد در تاریخ ۲ / ۴ / ۸۳ گفته بودم. امروز آن را از لابه‌لای کاغذ پاره‌‌هایم پیدا کردم. هفته پیش هم پروفسور اصفهان بود.
قدم به خانه چشمم نهاد چون خورشید
کسی که صبح از او درس سر زدن می‌‌دید
نگاه روشن او با تمام خستگیش
به روی دیده مشتاق [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۹:۳۲ ب.ظ

دوباره دام!

چون او دوباره آمد و عرض نیاز کرد
«صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد»!
(دام قبلی)

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۱:۰۲ ب.ظ

وقت

کمی از خویش وقت دزدیدم
و چه شیرین گذاشتم به حراج
***
روزها بیست و پنج ساعته‌اند
چهار  درصد  گرفته‌اند  خراج

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۶:۵۴ ب.ظ

درد بی‌عشقی

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ور نه من
داشتم  آرام – گر- آرام  جانی  داشتم!!

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۳:۱۷ ب.ظ

چینی دل

برای ایمان
روزی دل من خراب و دیوانه و مست
چینیّ دلت ز دستش افتاد و شکست
امروز بر آن می‌زنی از کینه تو بَست
ای دوست بیا که چسب بخشش هم هست

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱:۳۳ ب.ظ

خشک‌سال

ابریست آسمان و از آن نم نمی‌چکد
بر برگهای خاطره شبنم نمی‌چکد
می‌نوشم از طبیعت و مهتاب و گل ولی
یک قطره شعر بر لب ذهنم نمی‌چکد
بیهوده می روم به تماشاسرای شهر
از موجهای منظره جز غم نمی‌چکد
با شعله غروب عجب قیری آب شد
از بام شب ستاره یکی هم نمی‌چکد
ابر دو چشمم از لج این خشک‌سال عشق
باران اشک بر [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...
|