خواب
در میان چشمهایم میدود گامی بلند
پردهای سنگین به روی چشمهایم میکشد
میرود او تا کنار حوض آب و باغچه
چاییای(!) خوشرنگ پیش چشم من دم میکشد
یک کبوتر میپرد از شاخهای تا آسمان
پلکهایم وای انگاری که سنگین گشتهاند
آه! پرواز پرنده راحت ونرم و سبک
طیفهای تیره شب از چه رنگین گشتهاند
باز هم یک نور، یا یک تیرگی، یا یک [...]