آتش
میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتـشـینـم هـسـت، لیکـن در نـمیگـیرد
میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتـشـینـم هـسـت، لیکـن در نـمیگـیرد
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
قصد جانست طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
زاهد و عُجب و نماز و من و مستیّ و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند
فیالجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانهایست که تغییر میکنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتیّ و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
شرمم از خرقه آلوده خود میآید
که بر او وصله به صد شعبده آراستهام
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر دام زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش