ارسال برای شهریور

۱۲:۴۸ ب.ظ

آژیر

دیوانه می‌کنیّ و به زنجیر می‌کشی
کار مرا به طعنه و تحقیر می‌کشی
بر دستهای بسته من بند می‌زنی
رسوای شهر می‌کنی، آژیر می‌کشی
خون شد دو چشم و قلب و جگر پاره پاره شد
گویی به قصد کشتن، شمشیر می‌کشی
گه صحبت از ستاره و اقبال می‌کنی
گه حرف را به قسمت و تقدیر می‌کشی
در قاب سرنوشت فقط نقش مبهمی است
پایان [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۲:۴۴ ب.ظ

بازار

سعید بیابانکی

ما را به یک کلاف، به یک نان فروختند
ما را فروختند و چه ارزان فروختند
اندوه و درد ازاین که خداناشناس‌ها
ما را چقدر مفت به شیطان فروختند
ای یوسف عزیز! تو را مصریان مرا
بازاریان مومن ایران فروختند
یک عده خویش را پس پشت کتاب‌ها
یک عده هم کنار خیابان فروختند
بازار مرده است ولی مومنین چه خوب
هم دین [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۲:۱۵ ق.ظ

ما می‌مانیم

ملک الشعرای بهار

ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم

آیین  محبت  و  وفا  می‌دانیم

زین بی‌هنران سفله ای دل مخروش

کآنها همه می‌روند و ما می‌مانیم

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۱:۲۵ ب.ظ

درنگ

سعید بیابانکی
… لَختی ای پدر درنگ، پشت در نشسته‌اند
رشته‌های سرد اشک، کاسه‌های گرم شیر …

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۸:۰۵ ب.ظ

آب‌تنی

سعید بابانکی

سایه‌ای زیر ساقه‌ی سنجد
برکه را موذیانه می‌پایید
ماه، مست از شمیم وسوسه‌ای
لب به لب‌های آب می‌سایید
***
برکه از رنگ و بوی گل پُر بود
زیر باران سایه روشن‌ها
روی سنگی لمیده بود آرام
جامه‌ی نازکی تک و تنها
***
ناگهان برگ‌ها تکان خوردند
ماه، پشت درخت چشم گذاشت
شور افتاد در دل برکه
شیشه‌ی شرم شب ترک برداشت
***
این طرف برکه‌ی رها در موج
غرق [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...
|