آژیر
دیوانه میکنیّ و به زنجیر میکشی
کار مرا به طعنه و تحقیر میکشی
بر دستهای بسته من بند میزنی
رسوای شهر میکنی، آژیر میکشی
خون شد دو چشم و قلب و جگر پاره پاره شد
گویی به قصد کشتن، شمشیر میکشی
گه صحبت از ستاره و اقبال میکنی
گه حرف را به قسمت و تقدیر میکشی
در قاب سرنوشت فقط نقش مبهمی است
پایان [...]