بادبادک
حسین منزوی
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشاره ی تو روح بادباکی ام
حسین منزوی
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشاره ی تو روح بادباکی ام
حسین منزوی
حاصل جمع آب و تن تو، ضرب در وقت تن شستن تو
این سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی
رودکی
شاد زی با سیاه چشمان، شاد
که جهان نیست جز فسانه و باد
ز آمده شادمان بباید بـود
وز گذشته نکرد باید یـاد
رهی معیری
در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست
عجب که سینه ز سوز نفس نمیسوزد
ز بس که داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هیچ کس نمیسوزد
به جز من و تو که در پای دوست سوختهایم
رهی، ز آتش گل، خار و خس نمیسوزد