نیست…
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد
شب شعر لحظههای کاغذی – ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸ – دانشکده دندانپزشکی
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خـم طـره یاری گـیـرند