ما میمانیم
ملک الشعرای بهار
ما درس صداقت و صفا میخوانیم
آیین محبت و وفا میدانیم
زین بیهنران سفله ای دل مخروش
کآنها همه میروند و ما میمانیم
ملک الشعرای بهار
ما درس صداقت و صفا میخوانیم
آیین محبت و وفا میدانیم
زین بیهنران سفله ای دل مخروش
کآنها همه میروند و ما میمانیم
سایهای زیر ساقهی سنجد
برکه را موذیانه میپایید
ماه، مست از شمیم وسوسهای
لب به لبهای آب میسایید
***
برکه از رنگ و بوی گل پُر بود
زیر باران سایه روشنها
روی سنگی لمیده بود آرام
جامهی نازکی تک و تنها
***
ناگهان برگها تکان خوردند
ماه، پشت درخت چشم گذاشت
شور افتاد در دل برکه
شیشهی شرم شب ترک برداشت
***
این طرف برکهی رها در موج
غرق مهتاب بود و عطر چمن
آن طرف سنگ سرد خوابآلود
بستر ساکت دو پیراهن … !
رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز
دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــز
هر یک به زبان حال با من می گفت
جامی که به دست توست کج دار و مریز
روز وصل این سخنم گوش بکن
تا بُوَد در شب هجران چو چراغ:
گـر الاغی به تـو یک بـوسه زند
به که گردی تو به یک بوسه الاغ!!
مهدی اخوان ثالث
بگیر فطرهام، اما مخور، برادر جان!
که من در این رمضان قوتِ غالبم غم بود!
این شعر را بعد از ملاقات با پروفسور ترابینژاد در تاریخ ۲ / ۴ / ۸۳ گفته بودم. امروز آن را از لابهلای کاغذ پارههایم پیدا کردم. هفته پیش هم پروفسور اصفهان بود.
قدم به خانه چشمم نهاد چون خورشید
کسی که صبح از او درس سر زدن میدید
نگاه روشن او با تمام خستگیش
به روی دیده مشتاق روز میخندید
چو آب، پاک و زلال و چو خاک، افتاده
اگر چه سرو وجودش به ابر میسایید
شنید و گفت و شنیدیم ماجرایش را
خلاصهای شنو از ماجرای گفت و شنید:
«مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید»
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
حسین منزوی
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشاره ی تو روح بادباکی ام