۱۴ شهریور ۱۳۸۹

ما می‌مانیم

ملک الشعرای بهار

ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم

آیین  محبت  و  وفا  می‌دانیم

زین بی‌هنران سفله ای دل مخروش

کآنها همه می‌روند و ما می‌مانیم

۱۳ شهریور ۱۳۸۹

درنگ

سعید بیابانکی external-rtl

… لََختی ای پدر درنگ، پشت در نشسته‌اند

رشته‌های سرد اشک، کاسه‌های گرم شیر …

۴ شهریور ۱۳۸۹

آب‌تنی

سعید بابانکی external-rtl

سایه‌ای زیر ساقه‌ی سنجد

برکه را موذیانه می‌پایید

ماه، مست از شمیم وسوسه‌ای

لب به لب‌های آب می‌سایید

***

برکه از رنگ و بوی گل پُر بود

زیر باران سایه روشن‌ها

روی سنگی لمیده بود آرام

جامه‌ی نازکی تک و تنها

***

ناگهان برگ‌ها تکان خوردند

ماه، پشت درخت چشم گذاشت

شور افتاد در دل برکه

شیشه‌ی شرم شب ترک برداشت

***

این طرف برکه‌ی رها در موج

غرق مهتاب بود و عطر چمن

آن طرف سنگ سرد خواب‌آلود

بستر ساکت دو پیراهن … !

۲۵ مرداد ۱۳۸۹

کج دار و مریز

رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز

دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــز

هر یک به زبان حال با من می گفت

جامی که به دست توست کج دار و مریز

۲۴ مرداد ۱۳۸۹

الاغ!

روز وصل این سخنم گوش بکن

تا بُوَد در شب هجران چو چراغ:

گـر الاغی به تـو یک بـوسه زند

به که گردی تو به یک بوسه الاغ!!

۱۳ مرداد ۱۳۸۹

فطره

مهدی اخوان ثالث

بگیر فطره‌ام، اما مخور، برادر جان!

که من در این رمضان قوتِ غالبم غم بود!

۱۰ مرداد ۱۳۸۹

پروفسور ترابی‌نژاد

این شعر را بعد از ملاقات با پروفسور ترابی‌نژاد در تاریخ ۲ / ۴ / ۸۳ گفته بودم. امروز آن را از لابه‌لای کاغذ پاره‌‌هایم پیدا کردم. هفته پیش هم پروفسور اصفهان بود.

قدم به خانه چشمم نهاد چون خورشید

کسی که صبح از او درس سر زدن می‌‌دید

نگاه روشن او با تمام خستگیش

به روی دیده مشتاق روز می‌‌خندید

چو آب، پاک و زلال و چو خاک، افتاده

اگر چه سرو وجودش به ابر می‌‌سایید

شنید و گفت و شنیدیم ماجرایش را

خلاصه‌ای شنو از ماجرای گفت و شنید:

«مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید»

۲۶ تیر ۱۳۸۹

رونق

بیا که  رونق  این  کارخانه  کم  نشود

به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

۱۹ تیر ۱۳۸۹

نفت

دوشینه به چشم خویش در خانه خویش

آبی دیدم به سان آتش می‌سوخت

گفتم که: «که‌ایّ  و از  کجا  آمده‌ای

ای آب، که می‌توانی آتش افروخت؟»

با  چند  زبان  زبانه  آتـش  گـفت

رازی  که  مرا  زبان  پنـدار  بدوخت:

«من نفتم و چون نسوزم از غیرت خویش،

جایی که خودی مرا به بیگانه فروخت؟»

naft

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

بادبادک

حسین منزوی

نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود

به یک اشاره ی تو روح بادباکی ام